روح خدا
زمانی قلب ما سوزی دگر داشت
چو عاشق ناله و سوز سحر داشت
زمانی هر کسی افسانه می ساخت
کسی با خون ما ویرانه می ساخت
زمانی مشت ها تا آسمان رفت
زمانی ناله ها تا بی کران رفت
و ناگه یک نفر از شرق برخاست
زرنج ظلم آن آشفتگی کاست
کسی آمد که بوی یاس می داد
صدای سنگ را احساس می داد
کسی آمد که در شب چون سحر بود
برای کبوتران چون بال و پر بود
کسی آمد که روحش با صفا بود
سراسر پرتو نور خدا بود
(آرش عباسپور یونسی)
---------------------------------
|